تبليغاتX
دفتر خاطرات ساحل

دفتر خاطرات ساحل

امروز کسی محرم اسرار کسی نیست ما تجربه کردیم کسی یار کسی نیست

وداعی طولانی

به نام او ...

سلام دوستان

امشب اومدم که ازتون واسه یه مدت طولانی خداحافظی کنم .

اون سفری که گفتم سر رسیده و منم فردا ظهر دارم می رم به سمت زاهدان واسه گذروندن یه سری کلاس کنکور .

تو این مدت حتما سری به کافی نت می زنم و از خاطرات سفرم براتون می گم .

راستی من یه وبلاگ جدید توی پارسی بلاگ ساختم که هنوز پست جدیدی توش وارد نشده و پستای همین وبلاگ توش هست که انشاالله روز ۲۸ تیرماه یعنی روز تولدم اولین پست اونجا رو می گذارم .

آدرس اون وبلاگم اینه http://saheletanhai.parsiblog.com/ که اگه ببینین و در مورد قالب و طرحش نظرتونو بگین خوشحال می شم . و همینجا از آقا احمد داداش مهربونم که تو ساخت وبلاگ خیلی کمکم کردن تشکر می کنم .

هر چند برام سخته که از شماها دل بکنم ولی باید برم .

از همه دوستان که منو تو این مدت همراهی کردن تشکر می کنم .

منو فراموش نکنین و با نظرات تون همراهی و خوشحالم کنین .

به امید دیدار دوباره در اینجا . 

در آغوش نگاه

چون نسیم سحر از پنجره ها می گذریم

ما به همراهی عشق از همه جا می گذریم

چشمه در چشمه اگر آتش محنت جوشد

با تو از چشمه آتش به خدا می گذریم

تا که دیدار شود تازه در آفاق خیال

هر شب از روزن دیوار شما می گذریم

غرق در بوی گیاه و گل و برگ و علفیم

بس که از کوچه آن سرو رها می گذریم

نیست بیمی به سر از کشته شدن برسر عشق

عشق در خاطره  می ماند و ما می گذریم

ذهن آئینه مکدر مکن از خلوت ما

ما به همراهی عشق از همه جا می گذریم

عاشق دیدار

دیوانه افکار

ساحل وفادار

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 1:46  توسط ساحل  | 

بوی پیراهن یوسف

به نام او ....

 

سلام دوستان

اول از همه ممنون از اینهمه لطفی که به من دارین .

بازم امشب یه شب جمعه دیگه و یه دعای کمیل دیگه . با این تفاوت که امشب مصادف شد با شب اول دهه فاطمیه و سالگرد فوت مادربزرگ من . به همین خاطر امشب ما تو خونمون مراسم دعای کمیل و عزاداری داشتیم . جای همه شما خالی بود  . برای همه دعا کردم اگه خدا قبول کنه .  خیلی دلم گرفته بود . بدجوری توی فکرم . فکرای الکی که داداش بزرگم همیشه به فکرام می خنده . نمی دونم ولی گاهی اوقات که خیلی دلم می گیره حس می کنم اونی نیستم که باید باشم و خانواده ام ازم راضی باشن .

فکرای الکی که می دونم حقیقت نداره ولی اگه متولد ماه تیر باشین می فهمین که متولدین این ماه خیلی رویایی و خیالباف هستن . گاهی وقتا تو ذهنم به جاهایی می رم و کارایی رو مجسم می کنم که ممکنه اصلا اتفاق نیفته و جالب اینجاست که واسه اون موقع گریه هم می کنم .

 فعلا هم این دو شبه از اون شباست . مخصوصا چون خیلی به مامان بزرگم وابسته بودم و فوتش واسم خیلی سخت بود و هنوز که هنوزه یادش که می افتم خیلی ناراحت می شم .

اینم فعلا از روزگار ما . فکر نکنین دیوونه شدم ها ....  نه این یه خصلته که تو بعضی افراد وجود داره که قدرت ذهن و خیال پردازیشون بالاست و منم متاسفانه کم و بیش تو فکر می رم که خیلی این چند وقته روحیه منو عوض کرده .                                             

خیلی دلم تنگ شده . دارم صبرم رو از دست می دم. خدایا به هرکسی که دوری رو می دی صبرشم بده .

امشب دعا رو فراموش نکنین . واسه همه دعا کنین . ما رو هم فراموش نکنین . التماس دعا .

 

 

 

نمی دانم این هبوط بی باور را چگونه باور کنم . سخت است باور این که بی تو زندگی باز هم جاریست .

می دانم که تا شقایق هست زندگی باید کرد و نمی دانستم که تو شقایق زندگی ام شدی ولی بی وجود شقایقم چگونه باشم و احساس کنم .

نمی دانستم تو بوی پیراهن یوسفی هستی که من سالها در پی آن بودم . نمی دانستم بوی پیراهن یوسفم را در این جا در میان انسانهای بی درک ، در میان گرگ های بره نما پیدا خواهم کرد .

و حالا اثری از بوی پیراهن یوسفم نیست . هیچ ردی ، هیچ نشانه ای ، هیچ علامتی .

نمی دانم بی تو چگونه گذران لحظاتی را کنم که خود مثل قرن ها بر من فرود می آیند . شاید تا کنون مفهومی از تنفر نمی دانستم .

 اما اکنون ای زندگی ! ای تکرار بی پایان ! از تو متنفرم ، من بوی پیراهن یوسفم را می خواهم .

من شقایق وجودم را می خواهم که بی وجودش وجودی برای من نیست .

خدایا ! تو یاری گرم باش که تو تنها کسی هستی که می توان با وجودش آرامشی در سراسر وجودم پیدا شود .

 

 

 

عاشق دیدار

دیوانه افکار

ساحل وفادار

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 1:12  توسط ساحل  | 

ای کاش ...

  به نام او ...

سلام دوستان

در ابتدا می خوام سالگرد رحلت امام خمینی (ره) را به همه شما تسلیت بگم .

این دو سه روزه  روزهای خوبی برای من بود . اولا اینکه داداشم قول داده که کارای منو واسه اون سفرم درست بکنه . الهی آبجیش فداش بشه . دوما اینکه ما بالاخره بعد از یه مدت طولانی تونستیم تو این شهر یه جای مناسب واسه گردش پیدا کنیم و دیشب شام جای همه شما خالی به اتفاق خانواده پسر عمه ام بیرون رفتیم . خیلی خوش گذشت و خندیدیم . من بدبخت هم نشسته بودم وسط مامانم و  لیلی (خانم پسرعمه ام) که تا یه تیکه می انداختم و حرف می زدم  از دو طرف کتک می خوردم . اینجا دیگه جای شما رو خالی نکردم . ولی واقعا عالی بود . اولشم که رفتیم من روفرشی رو گرفته بودم بغلم و داشتیم می رفتیم جایی که پسر عمه ام به قول خودش قرار بود ما رو استتار کنه .(یه جای خلوت) که یه دفعه یکی از کارمندای دانشگاهمون که باهاش رودربایسی داشتم منو دید و منم سرخ و سفید و زرد شدم . این مامانم و لیلی هم همش می خندیدن و می گفتن دو تا از پسرای دانشگاهتون هم تو رو با این هیبت وقیافه ببینند دیگه تکمیل می شه و تو دانشگاه پر شده . آخه فکر کنین کلی به قول خودم تیپ زده بودم بعد با یه روفرشی بزرگ تو بغل دیگه فکرشو بکنین چقدر خنده دار می شم . حالا شماها به من نخندین ها ....                   

 

  

 

روحم به عشق تو معنا دار است . این حرف را صادقانه در نیمکت

پائیزی قلبم در آن شب زمستانی به تو گفته بودم .

من بسیار تشنه محبت و عاطفه ام

ای کاش واژه جدایی به زبان نمی آمد و قلب های

مملو از عشق و محبت از هم جدا نمی شد

ای کاش شخصیت تو را بتوان به زیبایی طبیعت توصیف کرد

                                      ای کاش                                                           

ای کاش .....       

 

عاشق دیدار

دیوانه افکار

ساحل وفادار

                            

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 0:9  توسط ساحل  | 

عشق ورزیدن

به نام او ....

سلام دوستان

دوستان اگه متنایی که می نویسم اکثرا به زبان عامیانه نوشته شده دلیلش اینه که سبک نوشتن من اینه که حتی متنهای ادبی که می نویسم هم عامیانه است . اگه خوب نیست و بچه گانه است ببخشید .

 

 

دوست من یادت باشه که دنیای بیرون ما انعکاسی از دنیای درون ماست . وقتی توجه کنی که تو با تصور خودت فاصله ها رو می سازی آن وقت نه ناله ای می مونه، نه شکایت و نه ترسی و نه تردیدی !               اون جا لحظه حیرته! پایان دودلی هاست . اون جا وادی یگانگی هاست . جایی که بین خالق و مخلوق هم دیگه فاصله ای نیست .

ای عشق دلم می خواد باز هم از تو بنویسم . بیا و ما را مبتلا کن . نگذار بی تفاوت بشیم . نگذار سرما باورمون بشه . نگذار دلمون سنگ بشه و احساسمون سخت و خالی . این جا یه زندون واقعیه و آدماش         گرگ های بره نمایی هستند که نه تنها از مهر و عاطفه هیچ نمی دانند بلکه تظاهر به                                علاقه های ظاهری اونا زجرم می ده .

بیا و عشق واقعی را درونشون رسوخ بده . بیا و فاصله دلها را کم کن . بیا و قدرت و نفوذ خودتو نشون همه بده . بیا و نشون بده که زندگی بی تو دیگه زندگی نیست . یه گذرگاه مشترک بین آدماست . رمز عبور از مرزهای خطر ، دوست داشتن بی قید و شرط هر موجودیه .

پس به همه و به هر موجودی عشق بورز ........

 

عاشق دیدار

دیوانه افکار

ساحل وفادار

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:8  توسط ساحل  | 

از چه بنویسم؟

به نام او ....

سلام دوستان

حسابی ریختم به هم . ببینم واسه شماها هم پیش اومده یه مطلب رو بنویسین بعد یک دفعه وقتی می خواین بگذارینش تو وب همش پاک بشه ؟ من الان یه مدته همین مشکل رو دارم. آخرش یه کاری می کنن از خیر هر چی وبلاگه بگذرم .

امروز چند تا اتفاق بد افتاد و برنامه های من رو به هم ریخت . صبح که داداشم زنگ زد و گفت نمی تونه بیاد اینجا و درساش زیاده منم که دلم واسش تنگ شده بود کلی ناراحت شدم . بعدم که یه مساله پیش اومد که جریان اون مسافرتم که مربوط به درسم می شد فعلا منتفی شد و من کلی از درسام عقب می افتم .  خلاصه که بدجوری نا امید شدم واسه دانشگاه .

ولی خوب یه اتفاق خوبم افتاد و اونم پیروزی ۵ بر ۲ تیم ملی بود که به همگی تون تبریک می گم .

راستی می خوام یه سری تغییرات تو وبلاگ بدم . اگه راهنماییم کنین و نظرتونو بگین ممنون می شم .

از چه بنویسم؟

امشب که سقف بی ستاره اتاقم بر سرم سنگینی می کند، مانده ام که از چه بنویسم .

از آنهایی که دیروز با من بودند و امروز رفته اند یا از تو که همیشه حرفهای مرا می خوانی .

از چه بنویسم؟ از آسمانی که در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟

از زمین بونیسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟ از خاطراتی که با تو در باران خیس شد یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد ؟

  باز چه بنویسم؟ از چتری که هرگز زیر ان نایستادم یا از حرفهایی که هرگز به زبان نیاوردم؟

من عاشق خیابانی هستم که قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم . من دلبسته درختی هستم که فرصت نشد اسممان را روی آن حک کنیم .

ای ناجی من ناگزیر اگر قرار باشد بنویسم، باید در همه سطهای دفترم حضور داشته باشی . نفس های تو می تواند برگ برگ دفترم را از پائیز پاک کند . من بیقرار حرفهای ناب توام .

حرفهایی که هزاران سال دیگر در یک بعد از ظهر آفتابی با من خواهی گفت . من از اولین روز آفرینش ، چشم براه نگاه جذاب توام . کی مرا می بینی؟

عاشق دیدار

دیوانه افکار

ساحل وفادار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 2:22  توسط ساحل  | 

حرف های دلتنگی

به نام او ....

سلام دوستان

امشب خاطره ای واسه نوشتن نیست پس حرف دلم رو از دفتر شعرم براتون می نویسم . امیدوارم خوشتون بیاد .

دوباره یک شب دیگر، دوباره تپش این دل بیقرار، دوباره سایه حرفهای او که بر روی دیوار مقابلم می افتند، دوباره ذهن آشفته و نگرانی که هزاران حرف و درد برای گفتن دارد اما ...

دوباره یاد توست که این دل تنها را بیدار نگه داشته است . دلم می خواهد دیوارهای روبرویم همه پنجره شوند و من تو را در چشمانم بنشانم . چشمهایی که انتظار تو را کشیدند و برای دوری از تو و نبودنت گریه کردند و بسیاری از حرفها و غمها را دیدند و حرفی به زبان نیاوردند .

باز غمگین از نبودن تو در کنارم در گوشه ای همیشه خلوت و گرفته کز کرده و به تو می اندیشم، از اینکه تنها نشسته ام افسوس می خورم . کاش می توانستم تنهایی ام را برایت معنا کنم و از گوشه شهر و کوچه های غریب و غم گرفته برایت زمزمه کنم و بخوانم .

بگذار دردهایم را فقط با دستهای تو درمان کنم و حرفهایم را فقط با چشمان تو در میان بگذارم . بگذار که تا ابد این چشمان من انتظار تو را بکشند، این چشمها را رد نکن که برای دیدنت عجیب مشتاق و بیتاب است .  

عاشق دیدار

دیوانه افکار

ساحل وفادار

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 0:26  توسط ساحل  | 

خوب به هم ریخته ای

به نام او....

سلام دوستان

بازم یه سلام گرم از یه شهر گرم . امشب می خوام اول از همه از همه اونایی که به من لطف دارن و نظر برام می گذارن تشکر کنم . چه شما دوستای گلم که با نظرات خوبتون منو دلگرم می کنین و چه اون دوستایی که از وبلاگم انتقاد می کنن که از همشون تشکر می کنم و به همه می گم که اگه وب من ایرادی داره لطفا ایرادشو بگین و همینجوری نظری از روی احساس ندین . چون من تا زمانی که دلیل قانع کننده نباشه وبلاگم رو نمی بندم و جایی که حس کنم حرفی برای گفتن ندارم خودم زحمتو کم می کنم . در هر حال بازم ممنون .

یه مطلب دیگه اینکه فعلا سیستم من مشکلی در اون ایجاد شده و من نمی تونم واسه وبی کامنت بگذارم و اگه هر زمان این مشکل رفع شد از خجالتتون در میام .

امروز بعدازظهر با مامان و یکی از دوستامون رفتیم جایی مهمونی . که بعد از برگشت از اونجا من یه صلوات واسه خودم فرستادم و به مامانم گفتم واسم اسفند دود کنه . اگه گفتین واسه چی؟  آخه خانم صاحبخونه ماشاالله خیلی حرف می زد و از هر جایی که شما فکر کنین واسمون حرف زد . جوری که خونه که رسیدیم من از سر درد یه قرص خوردم و مامانم هم خوابید گفت کسی منو بیدار نکنه . خلاصه اینجه بود که به یک نکته مهم پی بردم که دست بالای دست بسیار است (چه ربطی داشت) آخه من می گفتم من خیلی پر حرفم ولی یکی بدتر از من پیدا شد .

راستی دوستان یه تصمیم گرفتم و اونم اینه که اگه شبی خاطره ای واسه گفتن نداشتم یه سری به دفتر شعرم بزنم و حرفای دلم رو بنویسم . پس همیشه می تونین وبلاگ منو به روز شده ببینین .

خوب به هم ریخته ای

وضع امسال مرا خوب به هم ریخته ای

-جان تو- حال مرا خوب به هم ریخته ای

بی تو با خلوت خود ساخته بودم اما

خلوت کامل مرا خوب به هم ریخته ای

من و درگیر سکون بودن و اوجی تا هیچ

جرات بال مرا خوب به هم ریخته ای

بعد عمری غزل بی سروسامان گفتن

غزل لال مرا خوب به هم ریخته ای

 

عاشق دیدار

دیوانه افکار

ساحل وفادار

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 23:29  توسط ساحل  | 

عشق یعنی ...

به نام او ....

سلام دوستان

امشب بازم یه شب جمعه دیگه بود و یه دعای کمیل دیگه با این تفاوت که امشب دعای کمیل خونه ما برگزار شد . خیلی خوب بود . ما هم خدا قبول کنه از اول تا آخر داشتیم تو آشپزخونه با خانوم پسر عمه ام حرف می زدیم . جای همه شما ها خالی خیلی خوش گذشت .  خلاصه امشب شب استجابت دعاهاست . از همگی شما التماس دعا دارم .

خوب راستی می رسیم سر اون خبری که قرار بود بهتون بدم .

آقا چند وقت پیش داشتم تو این وبلاگا می چرخیدم که چشمم خورد به یک وبلاگ که نوشته بود بدون پرداخت پول پولدار شوید . منم که حساس و کنجکاو  گفتم ببینم چه خبره . رفتم و خوندم دیدم بد نیست ولی متاسفانه چون سیستم من یه مشکل داره نتونستم برنا مشو دانلود کنم ولی متن و لینک اونو می ذارم تو قسمت پیوندهام حتما یه سر بزنین . ضرر نمی کنین . من شنیدم که خوب می شه پولدار شد ولی حیف که فعلا نمی تونم عضو بشم شماها حتما عضو بشین .

خوب بازم پر حرفی کردم  فعلا یا حق .

 

من / عشق

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                    من

باختن                                                          عشق

جان                                                                        يعني

زندگي                                                                             ليلي و

قمار                                                                                مجنون

در                              عشق يعني ...            شدن

ساختن                                                                                  عشق

دل                                                                                      يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                           آميختن                                            افروختن

يعني                                  به هم          عشق                                  سوختن

چشمهاي                        يكجا                    يعني                          كردن

پر ز                   و غم                            دردهاي                گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعني      

 

 

عاشق دیدار

دیوانه افکار

ساحل وفادار

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 0:2  توسط ساحل  | 

نفرین سرنوشت

به نام او ...

 

سلام دوستان

 

امشب از دست همه به هم ریختم . از دست این بلاگفا که دیشب با ما سر ناسازگاری داشت و هرچی من می نوشتم پاک می شد و من الان مجبورم دوباره بنویسم . از دست این استادام که تا فصل امتحانات می شه دیگه به تلفن هایی که نشناسن جواب نمی دن و نمی گن شاید یک بدبختی مثل من کارش گیر باشه و باهاشون کار داشته باشه . به خاطر این کار اونا امروز بیست بار به چند جا زنگ زدم تا تونستم پیداشون کنم و ازشون در مورد کلاساشون بپرسم . خلاصه که واقعا گاهی اوقات آدم همه چیزش بهم می ریزه . یه بار دیگه من این مشکل و داشتم و چند روز بود که هر کاری می خواستم بکنم گره می خورد . یکی از دوستام حرف خیلی قشنگی زد . گفت وقتی تو اعصابت خورد باشه و خودت عصبی و ناراحت و بهم ریخته باشی این روی اطرافیان و حتی وسایلی که باهاشون کار می کنی تاثیر می گذاره و بر عکس اگه مثلا سیستمت مشکل داره باهاش آروم برخورد کنی باهات راه  می یاد .اولش خیلی بهش خندیدم و گفتم ای بابا ما رو گذاشتی سر کار ولی بعد تو تجربه دیدم راست می گه . شما هم امتحان کنین ببینین به این نتیجه می رسین که اعمال و رفتار و اطرافیان ما همه از ذهن خودمون نشات می گیره و اگه ذهنمون خوب کار نکنه و آشفته باشه همه چیز خراب می شه . خلاصه با این احوال اگه مشکلی تو متنام پیش اومد به بزرگی خودتون ببخشین  چون مغز من فعلا آشفته است و بهم ریخته .                                              

دیشب یکی از دوستای قدیمی بهم گفت : چرا وبتو دیر به دیر آپ می کنی ؟ گفتم : آخه اتفاق خاصی نیفتاده که بنویسم . گفت : خاطرات گذشته رو بنویس . گفتم : همچین قصدی داشتم ولی باشه چند وقت دیگه از روز تولدم شروع می کنم . گفت : درسم که نمی خونی ؟ دیدم بنده خدا راست می گه . یک ماهه که می خوام شروع کنم ولی هنوز اونجور که باید سفت و سخت نگرفتمش . پس تصمیم گرفتم که شروع کنم به نوشتن . اگه دوست داشتین این داستانو شروع به نوشتن کنم بهم بگین تا بنویسم . خب مثل اینکه با اینکه اتفاق خاصی نبود ولی زیاد نوشتم . یه خبر دیگه هم براتون دارم که می گذارم فردا بهتون بگم . فعلا تو خماریش بمونین چی می خوام بگم . (وای خدا حالا فردا چی بنویسم که ضایع نشه ؟ )

                                                    

                                

 

     راستی چه سخت است خندان نگه داشتن لبها

 

                                                   و زمان گریستن قلب تظاهر به خوشبختی

     در اوج غمگینی ...........

 

 و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهای   

                                        

     تنهایی و بی یاوری

 

              در حالیکه تظاهر می کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد امّا چه شیرین است

 

     در خاموشی و تنهایی به حال خود گریستن

 

               و باز هم نفرین به تو ای سرنوشت ای کاش آنقدر قدرت داشتم   

 

      که می توانستم

 

      دستان بی رحم تو را قطع کنم تا دیگر نتوانی دفتر زندگی ام را بیش از این

 

      ورق بزنی و مرا بیش از این با غم و اندوه آشنا کنی .

 

عاشق دیدار

دیوانه افکار

ساحل وفادار

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 23:31  توسط ساحل  | 

در خلوت شب

به نام او....

سلام دوستان

تو این چند روز اتفاق خاصی نیافتاد و روزها به طور عادی سپری شد . امشب ولی یه اتفاق جالب و هشدار دهنده افتاد . امشب که داشتیم از دعای کمیل قدم زنان می اومدیم دیدیم درهای یه ماشین پراید که دم خونه پارک شده بود قفل هست به جز در طرف شاگرد . بابام هم اون درو باز و بسته کرد که از صدای آژیر ماشین صاحبش بیاد دم در ولی بعد دیدیم بوق ماشین قطع شد و کسی نیومد . چند دفعه هم زنگ زدیم ولی کسی جواب نداد . خلاصه بابام رفتم به پسر عمه ام که خونش رو به روی اون خونه بود گفت که بره و صداشون کنه و ما هم اومدیم . بابام گفت یعنی اینا ساعت ۹ شب اینقدر زود می خوابن؟   ما هم خندیدیم و گفتیم حتما تو خواب بوده حوصله نداشته بلند شه دزدگیرو خاموش کرده .  جالبیش این بود که یک متر پائین تر هم ۲ تا سرباز فداکار ایستاده بودند و اصلا هم عکس العملی به اینکه ما چند بار صدای اون ماشین رو درآوردیم نشون ندادند .(اینم از سربازای جان بر کف ما)

نتیجه اخلاقی اینکه شبا واسه خوابیدن یا کاری که تو خونه دارین  عجله نکنین و درهای ماشینتون رو حتما چک کنین که یه وقت آقا دزده سر نرسه .

در خلوت شب

باز هم شب جمعه ای دیگر، لحظات روحانی دعا، انتظار و فرشتگانی که برای تقسیم رحمتها فرود می آیند . صدای بالهایشان سکوت خواب آلوده شهر را می شکند . پلک می گشایم، یاسها دست به دعا برداشته اند و شب بوها ذکر می گویند . از غفلتم شرمنده می شوم و دل از رختخواب می کنم ، لحظه ای مفاتیح الجنان را مقابلم می گشایم . عطر دعای کمیل آرامم می کند . براستی چقدر پس از طلب استغفار سبک می شویم .

 

 

عاشق دیدار

دیوانه افکار

ساحل وفادار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 22:44  توسط ساحل  |